يه داستان بودايي در مورد لاك پشتي هست كه تو لجن زار زندگي ميكرد يه روز از لجن زار بيرون امد به سمت معبدي رفت يه لاك پشتي رو ديد كه رو لاكش پر از طلا و جواهرات بود تو دلش گفت:" رفيق قديمي به تو حسوديم نميشه تو غرق جواهراتي اما من دارم كاري را ميكنم كه دوست دارم." كاش 6 سال پيش كمي از جرات لاك پشت داشتم و كار دلخواهم را انجام ميدادم نه اينكه الان براي جبران گذشته به هر كاري دست بزنم. من كارهايي را انجام ميدهم كه دوستشون دارم هر چه قدر هم كه كوچك باشن و بي اهميت حرف اطرافيان هم برام مهم نيست به نظرم دارم كمي لاك پشتي ميشم.
عيسي مسيح ميگويد: چه كسي ميتواند الف يا يايي به سرگذشت خويش بيفزاييد؟ اگر به اين موضوع اعتقاد كامل داشته باشي و توكل بر خدا كني همه چيزها را به او بسپاري مشكلي نخواهي داشت من اينكاره نيستم اصلا قدرتش ندارم من ضعيف تر از اين حرفام. ما هيچ دخل و تصوري در اينده نداريم روزگار براي ما مكتوب شده ما راهي را مي رويم كه معلومه و اونم خوبيه بندهاش را ميخواد هر چه هم برنامه بريزي باز هم اتفاقاتي كه اون بخواد سرت مياد شايد خداوند برنامهاي جالبتر و متفاوت برات ريخته باشه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 16:55 توسط محمد امین
|

معرفي شدن به حراست شركت نفت و به اجرا گذاشتن سفته ده ميليوني. تاوان . شب . كلاغ . بازگشت به زندگي خودم و تبريك موفقيت كنوني. مرسي. خيلي وقته ديگه بارون نزده. كابوسهاي تكراري ديدن وعادت كردن بهشون كه اگه يه بارم نبينيشون دلت براشون تنگ ميشه . جزئي از خودت شدن. رويا خيال شده ارامش كركره اش پايين كشيدن تا اطلاع ثانوي به خاطر فوت..... عزيزمان .دلم براي عقرب و مارهاي كابوسام تنگ شده امشب قول بدين ....... كابوسها هم بي معرفت شدن چه برسه به ادما(ادمها ارزش داشتن ه رو ندارن). حداقل نيش عقربه خيلي بهتر از نيش ادماس(ادامس). هر وقت دل به رويا(دختر خوبي بود) بستم كابوس شد نميخوام خوب فكر كنم (نفرين ابدي بر نويسنده اين برگها) روزگار غريبي است نازنين(نميشناسمش ولي ازش خاطره (اينو ميشناسم ولي خاطره اي فراموش شدس چند روز پيش تو خواب ديدمش چاق شده بود ) زيادي دارم) . شايد تو تاريكخونه زندگي ما عكس زيبايي ظاهر بشه شايد. خبر امد خبري در راه است. باور نخواهم كرد. هرگاه باور كردم اسمون سياه شد. باز دختر كوچولويي با بسته اي شكلات جلوم را گرفت ديدم با خريدن همه شكلاتاش خندهاش را مي تونم بخرم به ارزوش رسيد من مهم نيست برسم . كلاغ پر. عروسي. محمود و الهام
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 21:59 توسط محمد امین
|

الان كه مينويسم بوشهرم(اصلا تعجب نكنيد من قبلا از اين بلاها سر خودم زياد اوردم ) همه چيز در سه ثانيه انجام گرفت خون به مغزت نميرسه تصميمت رو ميگيري. تمام. مهم نيست بعدش چي ميشه چون با منطق خودت جور درمياد چيزايي كه بري من مهمه براي هيچ كس ديگه شايد مهم نباشه . من يه بار تصميم اشتباه گرفتم نميخوام دو باره تكرار كنم من يه بار به خاطر بقيه خودم و اينده ام را نابود كردم اينبارم به خاطر خودم اينكارو كردم چون بازم نميخواستم پدرم نابود بشه با اينكه دليل واقعي اينكار معجوني از گذشته نابود شده و اينده مه الودم ميباشد ولي خودم مطمئنم كه كارم درست بوده همين برام كافيه با اينكه خيلي سخته جواب دادن به نگاههاي بقيه ولي مجبور هستم تحمل داشته باشم مي دانم كسي حق را به من نميدهد ولي كمي حق را به من بدهيد ذره اي ميدانم با اينكارم خيليها از دستم ناراحت و عصباني هستند ولي من ميخواهم براي خودم زندگي كنم خداااااااااااااااااااي بزرگ من غير از تو چيزي ندارم تو باور كن برام كافيه اگر نسيب و قسمت من اينه من راضيم خداااااااااااااااااا روزاي سختيه برعكس اب شنا كردن از من ساخته نيست شكستن من كاره ساده اي هست ولي من تو رو دارم همين همينجا از تمام كسانيكه از دست من ناراحتن ميخوام(حق دارن) .......... صبح بلند ميشي سوار كشتي ميشي بر ميگردي به همين سادگي خنده داره نه
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:1 توسط محمد امین
|

هر طوری بود خوابیدیم بالشم خیس شده بود .برای رفتن رو کشتی باید چند کارو انجام بدی تا مجوزت صادر بشه.راستی من هنوز از کارم بهتون نگفتم من ناظر صادرات و واردات نفت هستم(شغل دهن پر کنی برای خواستگاری رفتنه نه؟
) به قول معروف cargo inspector ما کمیت و کیفیت نفت به طرف خارجی اعلام میکنیم. اول رفتیم اداره قرنطینه که نامه دادن برای ازمایش خون وبقیه چیزا که ازمایش نصفه نیمه دادیم (یعنی فقط ازمایش چیزا) که بحمدا... اعتیاد نداشتیم و پاکه پاکیم. زیر ازمایش خونم در رفتیم. دیشب سیم کولر اتاق خوابها سوخت مجبور شدیم تو دفتر بخوابیم .راستی اینجا ساعت کاری نداره تا هر وقت بخوابی خیالی نیست یعنی اصلا شرکت نیست. ماهی ۲۴۰ برای غذا میدن یعنی روزی ۸ -که به خوبی روزی ۶ خرج داری. ۱۰۰۰۰۰ حقوق ثابت و به ازای هر روز کارم ۴ هزار.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:14 توسط محمد امین
|

تا رسیدم ۲ تا همکارم گفتن ما میریم کشتی تو از خودت پذیرایی کن علی ماند حوضش .باز جای شکرش باقی بود که خط adsl داشتن( قابل توجه اونهایی که خط میشکنند اینجا همه چی قیمت خینتن ، تخم مرغ 100، خوراک کباب 3000 ، اب معدنی گیرت نمیاد ،گفتم اب هفته ای 2 روز اونم 2 ساعت اب داریم(گند نکنیم) ،داشت یادم میرفت خط ماهی 150 هزار تومان) کامپیوتراشون بدرد نمیخورن مسینجر نداشتن ، رفع محرومیت کردیم ( محرومیت زدایی= گند زدایی چه ربطی داشت) شام که نتونستم بخورم بقض گلویم را گرفته بود (حال میکنید ادبیات مظلوم نمایی خداییش دلتون سوخت نه؟ بمیرم برای خودم) چی میخواستیم چی شد. جای من نیستید که بدونید من چی میکشیدم باید تجربه کرد( مردی با 1 روز تجربه)به خدا باید حس کتید(به قول یکی قسم خدا رو نخور امین ، چشم قسم نمیخورم)جاهای حساسش مونده( همچینی گریه کنید) هر کاری کردم خوابم ببره نتونستم از روز اول زندگیت جلو چشمات میاد تموم کسایی که دوست داری و دوستت دارن در قلبت احساس میکنی انگار زمین را بر دوش میکشی به تمام اشتباهات زتدگیت فکر میکنی من خودم میدونم کجاش اشتباه کردم کجا انتخاب اشتباه کردم یه کم هایده گوش دادم عجیب فاز میداد ترکید.......... (موطن ادمی در قلب کسانیست که دوستت دارند) یه کم قران بعدشم حافظ ...کمی ارامش.........(من که باشم که بر ان خاطر عاطر گذرم ..........)
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:20 توسط محمد امین
|

همیشه چیزی که انتظارش داری با چیزی که بعدا میبینی زمین تا اسمون فرق داره برای خودت رویا میسازی کاخ شنی میسازی ولی با اولین حرکت خودت مات شده میبینی کاخت با نخستین موج کوچولو هم از بین میره شاید بگید خیلی نا امیدم نه من میگم حقم بیشتر از این بوده قبول کنید دیگه
شایدم حق با شما باشه من پر توقع باشم بهتر از اول داستان بگم ساعت 3 سوار کشتی شدم یک کشتی تندرو first class با حال تندرو بنام طاووس. ساعت 4:30 خارگ بودم نه بزارید کمی از ارزوهام بگم انتظار یک شرکت زیبا با پرسنل فراوان که میشه آینده رو باهاش ساخت مثل شرکت خانم زلیخایینا یا دیگران .اسم شرکتی که توش مشغولم پسنج هست( اگه معنیش فهمیدید به منم بگید) بماند از بقیه رویاهای من. وقتی با همکاری که جلوم امده بود به محل شرکت رسیدیم نمیدونم تا حالا پارچ ابی تو خواب روتون خالی کردن یک خونه عادی دیدم که اتاق پایینش کرده بودن دفتر شرکت با 2 تا com، طبقه بالاشم 2 تا اتاق با 4 تا تخت، تمام همین به همین راحتی.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:7 توسط محمد امین
|
